|
و باز هم «هیچ» برایم برجای مانده.
این همه غوغا در سرم دریغ از کلمه ای که بتواند راه سلوک بیان را بپیماید.
وجودم به پیمانه سراب میزان شده و اکنون ...
از آن همه عشق و نجوایی که دیروز بود، کویری خشک و بی افق بر پهنه بی پایان.
آه ! که چه بی جواب سوختم و ندانستم که همه چیز در همان لحظه سوختن خلاصه می شد و من در آن دم بی پروانه می سوختم.
و امروز خاکستری از من برجای نمانده که بر باد سپارم تا بار دیگر رهسپار جاده بی پایان اتظار شود.
و من چگونه تمام هستی خود را در لحظه آنچنان باختم که راه برای قمار دیگر بسته شد!
«شیما»
|